من و دخترم

خاطران باران

تو و من ...

حالا دیگه تو هستی ، کنار من ، من و تو ، صبحها کنار هم میخوابیم ، نگاه کردن به تو دلخوشی هرروز من شده ، نفسهای تو شده تنها امید زندگی من ، ازت ممنونم که آمدی ... چقدر خدا را شاکرم و سپاس می گویم . خلا نداشتن مادرم  را برایم پر کردی حالا دیگر می توانم محبتی را که دردرونم خفه می کردم و دلسوزیهایی را که قراربود به مادر عزیزم ابراز کنم به تو هدیه  کنم . 

این روزها رو دوست دارم ، شیرین است ،  امید دارد...

+ بازدید : 10
+ نوشته شده در سه شنبه 17 آذر 1394ساعت 8:43 توسط مریم سادات صالحی |

به خانه خوش اومدی

+ بازدید : 16
+ نوشته شده در دوشنبه 25 آبان 1394ساعت 23:31 توسط مریم سادات صالحی |

مشخصات من ...

وزن من : 3/480 کیلو گرم آرام

قدمن :49 سانتی مترچشمک

انداره دور سرم:36خندونک

اندازه دور سینه ام :33بغل

رنگ چشم :طوسیدرسخوان

رنگ پوستم : قرمزدلغک

نام دکترم : دکتر نفیسه ظفرقندیمحبت

نام بیمارستان :خاتم الانبیاخواب

ساعت تولد:8:30فرشته

روز تولد:پنجشنبهراضی

 

 

 

 

 

 

 

+ بازدید : 23
+ نوشته شده در چهارشنبه 6 آبان 1394ساعت 15:21 توسط مریم سادات صالحی |

تولد...

و این انتظار به پایان رسید ..در هشتمین روز از ماه مرداد سال 1394 ، ساعت 8:30 در بیمارستان خاتم الانبیا تهران ... امروزبود که  به دنیا اومدی ...فرشته کوچگی که برای من بوی خدا می دهد ، زمینی شده و زندگی را آغاز کزد ... خوش اومدی  

+ بازدید : 23
+ نوشته شده در چهارشنبه 6 آبان 1394ساعت 15:19 توسط مریم سادات صالحی |

کوله باری از حس خوب

دستم را روی شکمم می گذارم ، چشمانم را می بندم ، ناگهان دستم تکون شدیدی می خورد ، ناخود آگاه چشمانم را باز می کنم ... موجودی همانند ماهی از زیر دستم رد می شود  .... از روی پوستم اندامش را حس می کنم ...و در قسمت پایین تر از شکمم هم مدام ضربه ها و تلنگر های ریز ریز ... در ادامه ضربه های شدیدتر...به طوریکه پوست روی شکمم کشیده می شود و احساس درد می کنم ، کمی خودم را رها می کنم ... به گمانم جایش تنگ است می خواهم آزادانه تر مانور بدهد .

و چه خوشبختم که این را حس می کنم ...  آن لذت پر از حس های های خوب ... از همان آغاز پر می شوی از احساس ...پر میشوی از عشق و فداکاری ....مادرشدن آدم را احساسی تر می کند.یک مرتبه تمام حس های خوب در تو جمع می شود، دیگر نمیتوانی بدجنس باشی، دیگر نمی توانی مهربان نباشی ...چون حالا مادری...مادری کوله باری است از همه حس های خوب...

هفته 35 بارداری...16 تیرماه 94

 

+ بازدید : 32
+ نوشته شده در سه شنبه 16 تير 1394ساعت 10:49 توسط مریم سادات صالحی |

انتظار...

امروز مصادف است با 2 تیرماه سال1394 و ششم ماه رمضون ، هوا خیلی گرم شده و من  هم به خاطر اینکه آسببی به دخترم وارد نشه امسال را روزه نگرفتم . من برای اینکه زودتر در آغوشت بگیرم بی صبرانه منتظرم.

بیش از حد تنبل شدم ، دلم میخواهد ساعتها زیر کولر دراز بکشم ، شبها بی خواب شدم و علاقه شدیدی به خوردن یخ  و بوی چسب و مهر پیداکردم ،دلم شنا میخواد توی ستخربزرگ و خلوت و یه زیرآبی عمیق...

هرروز کمدت را زیر و رو می کنم و مدام وسایلی رو که باید برات تهیه کنم مرور می کنم انگاری وسواسی شدم .عاشق رنگ صورتی شدم ، هرجا که رنگ صورتی میبینم میخکوبش میشوم.

تکان ها و ضربه هایی که به بدنم میزنی بسیار شدید شده بطوریکه سر کار اصلا نمینونم بشینم و گاهی وقتها آنچنان تغییر مکان میدهی که از ترس چشمهام گردمیشه، می دانم جایت تنگ شده .

نوشته اند 33 هفتگی زمانی است که اگر نوزاد به دنیا بیاید سالم است .الان یعنی دخترم کامل شده 

 

 

+ بازدید : 30
+ نوشته شده در سه شنبه 2 تير 1394ساعت 12:54 توسط مریم سادات صالحی |

روزهای شیرین من

 بیش از هرچیز توی این دنیا  مادرشدن است که  شیرین است و کمی قبل تر ازآن  که کودکت را در اغوش بگیری روزهای شیرین بارداری است  ، روزهایی که وجودش را فقط خودت تنها حسی میکنی.

لذتی  است از عمق جان ...از قلبت حسش  می کنی ...تمام مغزت ناگهان به فکر او ختم می شود ...آنگاه  به تمام تک تک سلولها ی بدنت  یکی یکی القا می شود و آنوقت است که نفس عمیقی همراه با یک لبخند می زنی و خدا رو شکر میکنی .

وقتی  مادر شدنت فراموشت می شود  با تلنگرهای کوچکی  از درون شکم برآمده ات تو را به خود می آورد ، وقتی از کار خسته و ناتوان می شوی به یادت نشاط و خوشحالی را به خود برمیگردانم ووجودت را  قوت قلبی بر خود محسوب می کنی .

زمانی که از بوی غذا، بوی خانه ، بوی پلاستک ، ماشین و... حال و درونت  آشوب میشود ، قدرتی عجیبی تحملت را به سرحد می برد.

من با تو شادم ، در این دنیا عمیقا هیچ حسی انقدر مرا خوشحال نکرده است ، عاشقانه میخواهمت ، برای به آغوش کشیدنت لحظه شماری می کنم.

از خدای مهربونی که تورا به من هدیه داد می خواهم ، تورا به من سالم ، صالح ، صبور ،  زیبا روی هدیه دهد.

 

+ بازدید : 28
+ نوشته شده در شنبه 16 خرداد 1394ساعت 15:26 توسط مریم سادات صالحی |

اولین عکس

این تصویر مربوط به سونوگرافی در هفته 26 است ، اینجا صورت ، چشمها و حتی ابرو و موهایت و حتی دست های کوچکت پیداست . فکر کنم وقتی بزرگ بشی از دیدن این عکس واقعا هیجان زده بشی.

 

+ بازدید : 26
+ نوشته شده در شنبه 16 خرداد 1394ساعت 15:02 توسط مریم سادات صالحی |

یواش یواش داره یه مهمون میاد...

امروز که نوشتن  خاطرات دخترم را شروع می کنم ، تاریخ 16 خرداد سال94 است ، قصد دارم برات بنویسم مثل متین ، اونم یه وبلاگ داره که خاطراتش رو براش نوشتم ، سعی می کنم تنبلی نکنم  و اتفاقهای سالهای اول زندگی رو  که خیلی جالبه  برات بنویسم .

قراره نزدیک 1 ماه و نیمه دیگه  به خانواده سه نفره ما قدم بزاری  ، قراره مهمون باشی  ، یه مهمون همیشگی ، یه هدیه از طرف خدا ، یه دختر کوچولوه ناز و دوست داشتنی که مامانی  همیشه آرزوش رو داشت ، آخه مامانی  ام خودش خواهر نداره ومیخواد که تو همدم و مونسش بشی .

ارین بابت خدا رو شکر میکنم .

دخترم بزار برات تعریف کنم ، من  مامانتم . اسمم مامان مریمه ، الان در حال حاضر شاغلم و ترم آخر دانشگاه ، خیلی مامان فعا لی بودم و لی دلم میخواد با اومدن تو بیشتر کنارت باشم  و یه مدت دست از فعالیت بردارم و بشم یه مادر خانه دار و در اختیار خانواده .

 اما بابا حسین ، خیلی مهربونه ، از اومدنت خیلی خوشحاله ، من که تا 6 ماهگی ویار شدید داشتم ، بابا حسین غذا درست میکرد و ظرفها را می شست ، هنوزم ظرفها رو میشوره .

داداش متین هم واسه اومدن و بازی کردنت لحظه شماری میکنه ، یه حس غرور داره و اینکه میکه اگر هرکسی به خواهرم دست بزنه می زنمش.

خلاصه اینکه ما سه نفری داریم انتظار می کشیم واسه اومدنت .

 

 

+ بازدید : 33
+ نوشته شده در شنبه 16 خرداد 1394ساعت 14:25 توسط مریم سادات صالحی |

صفحه قبل 1 صفحه بعد